قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
245
تاريخ الفي ( فارسى )
لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ . « 1 » القصّه كه عايشه در تحريص مردمان بر قتل ذى النّورين بسيار جدّ و جهد مىكرد و مىگفت : بكشيد اين پير كفتار را ، كه هنوز پيراهن مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، كهنه نشده كه او سنّت رسول را بر طرف مىكند . بكشيد كه خداى تعالى اين پير كفتار را بكشاد . « 2 » و در اين وقت عثمان ، عبد اللّه بن عباس را امير حاج كرده به جانب مكّهء معظّمه فرستاد و عايشه نيز همراه عبد اللّه بن عباس جهت گزاردن حجّ به جانب مكّه روان شد . چون رفتن عايشه محقّق شد مروان حكم نزد او رفت و گفت : اى مادر مؤمنان ، اگر در عزيمت حجّ توقّف دارى و در معنى اين واقعه كه امير المؤمنين را افتاده است با آن قوم كلمهاى چند بگويى تا شرّ اين قوم از او دفع شود ، همانا ثواب آن از حجّ زياده باشد . عايشه گفت اين ساعت اين به من مىگويى كه حجّ بر من فرض شده است . و اللّه كه توقّف نمىكنم . پس مروان اين بيت بر وجه تمثيل برخواند : ضرّم قيس على البلاد * حتّى اذا اضطرمت احجما يعنى قيس آتش فتنهها در شهرها زد و چون آتش درگرفت و شعلهء فتنه بلند گشت قيس سر خويش گرفت و برفت . عايشه گفت : مىدانم اى مروان كه اين چه مثل است كه مىزنى و مرا در دفع اين طايفه مقصّر مىدانى و مىپندارى كه من در عثمان به شكّم و من او را نمىشناسم . به خداى كه آرزوى من آن است كه او را ريسمان در گردن كنند و به جاى طوق گردن من اندازند ، و من آن طوق برگيرم ( و ببرم تا به دريا بيندازم « 3 » ) . مروان گفت آنچه در دل داشتى گفتى ؟ عايشه گفت : چنين است . « 4 » پس به جانب مكّه روان شد . چون عبد اللّه بن عباس نزد عايشه آمد ، او گفت : اى عبد اللّه خداى تعالى تو را عقل و فضل و بيانى داده . زينهار كه مردمان را از كشتن اين طاغى بازندارى ، كه بر قوم خويش همچنان شوم است كه ابو سفيان روز جنگ بدر بر قوم خويش شوم بود .
--> ( 1 ) . خدا براى كسانى كه كافر شدند مثلى زد : زن نوح و زن لوط را ، كه در عقد نكاح دو تن از بندگان نيكوكار ما بودند . آن دو ( به شوهران خود ) خيانت كردند ، و نيكوكارى ( شوهران ) آنان را سودى نداشت و به آنها گفته شد : به آتش ( جهنّم ) درآييد مانند ديگران ؛ ( تحريم : 10 ) . ( 2 ) . ابن أثير ، النهاية فى غريب الحديث و الأثر ، ج 5 ، ص 79 . ( 3 ) . ش : ( و ببرم با اللّه پايى به سر اندازم ) ؛ ق : ( روم تا به درياى سبز اندازم ) . ( 4 ) . نويرى مىنويسد عايشه موقع عزيمت به حج از برادر خود محمّد بن ابى بكر خواست كه همراه برود و او نپذيرفت و عايشه به دو گفت : به خدا سوگند اگر مىتوانستم كارى كنم كه خداوند ايشان را از آنچه قصد كردهاند محروم كند ، مىكردم ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 81 .